الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
565
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
مترجم گويد : تعجب نبايد كرد از اينكه در مخالفان مختار گروهى از شيعيان خاص مانند رفاعة بن شداد و گروهى از اشقيا مانند شمر بن ذى الجوشن با هم بودند ؛ زيرا كه شمر و امثال او مىترسيدند مختار آنان را بكشد و براندازد و آن شيعيان خالص نيز او را امير بر حق نمىدانستند و به مجاملت و مدارا و مراعات مصالح و تدبير و سياست پايبند نبودند تا با مختار همراه شوند و دور نيست اشقياى آن جماعت گروهى از نيكان شيعه را فريب داده و برانگيخته بودند تا به وجاهت و آبروى ايشان مختار را بدنام و منفور كنند ، و چون به مقصود رسيدند به قلع و قمع اين قوم پردازند . و گروه ديگر از شيعيان كه به مختار پيوسته بودند مىگفتند : به او پيونديم بهتر است تا به ابن زبير و بنى اميّه كه اگر واقعا هم بر حق نباشد براى مصالح شخصى خود تا اندازهاى مقاصد شيعه را انجام مىدهد ) . باز به ترجمه بازگرديم : ( 1 ) مختار سپاه خويش را در بازار مهيّاى جنگ ساخت و بدان وقت در آنجا بنايى نكرده بودند ميدانى بود براى خريدوفروش آنگاه مختار ابراهيم بن اشتر را به جانب قبيلهء مضر فرستاد در كناسه و امير ايشان شبث بن ربعى و محمد بن عمير بن عطارد بودند . و مىترسيد ابراهيم را سوى اهل يمن فرستد مبادا در كشتار ايشان تقصير كند كه خود يمانى بود و مختار خود سوى قبايل يمن شد و نزديك خانهء عمرو بن سعيد بايستاد و احمر بن شميط بجلى و عبد اللّه بن كامل شاكرى را پيش فرستاد و هر يك را فرمود : از فلان راه رويد كه به ميدان سبيع سر بيرون مىآورد و آهسته با آنها گفت : قبيله شبام مرا پيغام فرستادند كه از پشت بر آنها خواهند تاخت آن دو تن از همان راه كه مختار فرموده بود رفتند و اهل يمن را خبر رسيد در برابر آنان بيرون آمدند و جنگى سخت پيوسته شد و ياران احمر بن شميط و عبد اللّه بن كامل شكست يافتند و بگريختند تا نزد مختار آمدند مختار خبر بپرسيد گفتند : شكست خورديم و احمر بن شميط خود با جماعتى از همراهان خويش فرود آمد اما كسى از ابن كامل خبر نداشت . ( 2 ) و اصحاب وى مىگفتند : ما نمىدانيم او چه شد . مختار با آن جماعت گريخته بيامد تا بر در خانه ابى عبد اللّه جدلى ( به ضم جيم و فتح دال ) به ايستاد و عبد اللّه بن قراد ( به ضم قاف ) خثعمى را با چهار صد كس به طلب ابن كامل فرستاد و گفت : اگر او كشته شده بود تو به جاى او امير باش و با اين مردم قتال كن و اگر زنده است سيصد تن از ياران خويش به دو سپار و با صد تن سوى ميدان سبيع رو و از ناحيهء حمّام قطن ( به فتح قاف و طاء ) بن عبد اللّه به آن سپاه ملحق شو . او برفت تا ابن كامل را يافت زنده بود و با جماعتى از ياران خود كه هنوز نگريخته بودند